تبلیغات
حرف دل - جای عشق خالی
تاریخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : عاشق

تقریبامیشه گفت شیش ماهه که ازدواج کردیم،توی این شیش ماه حس های جورواجوری روتجربه کردم،قبلا شنیده بودم که اول ازدواج مخصوصا چندماه اول همه چیز رمانتیک و خوبه،شایدباورتون نشه ولی برای من این اتفاق نیفتاد.

تقریبامیشه گفت شیش ماهه که ازدواج کردیم،توی این شیش ماه حس های جورواجوری روتجربه کردم،قبلا شنیده بودم که اول ازدواج مخصوصا چندماه اول همه چیز رمانتیک و خوبه،شایدباورتون نشه ولی برای من این اتفاق نیفتاد،البته مقصراین ماجراخودم بودم وگرنه مهدی سعی داشت یه محیط رمانتیک ایجاد کنه که من توی اون محیط بهش علاقه مندبشم اینوهم اضافه کنم که ما یه ازدواج کاملا سنتی داشتیم،من حتی مهدی رو نمیشناختم وهیچ آشنایی قبلی باهم نداشتیم،روزی که مهدی اومدخواستگاریم ما حتی ده دقیقه هم باهم صحبت نکردیم،آخه من که همه حرفام یادم رفته بود،مهدی هم همینطور،وقتی دیدیم هیچ حرفی برای گفتن نداریم تصمیم گرفتیم از اتاقم بریم بیرون وتوی جمع بقیه باشیم،البته با این کارمون تعجب همه رو برانگیختیم،همه فک می کردن ما حداقل نیم ساعت با هم حرف می زنیم،ولی اصلا اینطوری نشد،با این حال نمی دونم چی شد و چه اتفاقی افتاد که من مهدی رو بین بقیه خواستگارام پذیرفتم ولی الآن از انتخابم پشیمون نیستم،درسته که ازدواج ما از روز خواستگاری تا روز عقد کمتر از 48 ساعت اتفاق افتاد و بازهم همه تعجب کردن ولی ما رسما نامزد شدیم وزندگی مشترک رو شروع کردیم،خلاصه اش رو واستون بگم اوایل دوران نامزدی خیلی بهم سخت گذشت،آخه من به مهدی علاقه ای نداشتم،با این حال مهدی حداقل کلمه دوست دارم رو به زبون می آورد ولی من همون هم بهش نمیگفتم،تا اینکه مهدی از رفتارای سرد و کسل کننده ی من خسته شد و تصمیم گرفت که ناراحتی اش رو ابراز کنه،وقتی باهم حرف زدیم فهمیدم که با رفتارام آزارش دادم بنابراین تصمیم گرفتم که تغییرکنم و همونی بشم که مهدی می خواد،توی مدتی که من خیلی باهاش سرد برخورد میکردم مهدی هم عوض شده بود،بهانه جویی می کرد،عصبی بود ودائم ناراحت بود وشایدبشه گفت داد می کشید،منو محدود میکرد،خلاصه سعی می کرد یه جوری رفتارامو تلافی کنه،واسه همین من که فک میکردم اونم دیگه منو دوس نداره خیلی ناامیدشده بودم،تا اینکه هردومون تصمیم گرفتیم یه فرصت به خودمون بدیم وتغییر کنیم،هردومون عوض شدیم،توی یه مدت خیلی کوتاه رابطه امون خیلی قشنگ شد وحالا من به مهدی علاقه مندشدم،دوسش دارم،حالا بعد گذشت شیش ماه فهمیدم اوایل زندگی جای عشق توی دلامون واقعا خالی بود،عشق زندگیمونو شیرین تر کرد،ولی من هنوز کلی مشکل دارم که مهدی هم همیشه اونارو بهم میگه و به رخم میکشه،مثلا بهونه میگیره که چرا تنبلم؟البته راست میگه،عادت ندارم زیاد کار کنم،وقتی میرم خونشون دست به سیاه وسفید نمیزنم،همه فک میکنن من خیلی مغرورم،چون اصلا با کسی صمیمی نمیشم،حتی خواهرای مهدی،این موضوع خیلی عصبیم میکنه،با اینکه خیلی آدم خونسردی ام ولی گاهی وقتا از دست خودم حسابی شاکی میشم،همیشه همینطور بودم توی برقرای ارتباط با دیگران خیلی مشکل داشتم واسه همین انزوا رو به توی جمع بودن ترجیح دادم وعادت کردم به تنهایی،البته الآن دیگه تصمیم گرفتم بیشتر معاشرت کنم،بااینکه خیلی برام سخته،ولی میخوام همونی بشم که مهدی دوس داره،امیدوارم بتونم زندگیه زیبایی بسازم،برام دعا کنید تا بتونم وارد اجتماع بشم.اگه تونستین واسم نظر بزارین خوشحال میشم.



نمایش نظرات 1 تا 30

mouse code

كد ماوس

mouse code

كد ماوس