تبلیغات
حرف دل - دلم برات تنگ شده
تاریخ : شنبه 26 فروردین 1391 | 12:11 ب.ظ | نویسنده : عاشق

(دلم برات تنگ شده)

یه جوری شدم،اولین بار بود اینطوری گفت دلم برات تنگ شده.

احساس تنهایی میکرد،دلش میخواست پیشش باشم،همونطوری که من دلم میخواست اون لحظه کنارش باشم و عاشقانه اونو در آغوش بکشم،وقتی گفت:آرزو دلم برات تنگ شده گفتم:آخیییی عزیزم،منم دلم برات تنگ شده فدات شم،غصه نخور،عادت میکنی!!!سعی میکنم تشویقش کنم که اونجابمونه،دلم واسش کباب میشه وقتی میشنوم که اونجا تنهاست،آخه میدونم تنهایی چقد بده،میمیرم اگه بدونم غصه میخوره،چیکار کنم؟چطوری بهش دلگرمی بدم؟چطوری از فاصله دور نزارم احساس تنهایی کنه؟

باهمه ی اینها بازم هردومون خوشحالیم،چون میدونیم که همدیگرو دوست داریم.

میگفت یه هم اتاقی داره که بچه اصفهانه و مجرده،گفتم چه جور آدمیه؟گفت:پسر خوبیه،اهل دین و نماز و خداو پیغمبره،فقط یه مشکلی داره،اونم اینکه سیگاریه.

دلم هری ریخت،گفتم:نکنه توأم بعدأ سیگاری بشی؟؟؟گفت:نه بابا،من یه قلیون هم بکشم از سرم زیاده،با غیظ بهش گفتم مهدی؟؟؟گفت:شوخی کردم بابا،چقد ساده ای تو آخه؟؟؟

یه جورایی از حرفش ترسیدم،نکنه در آینده به این چیزا روی بیاره؟؟؟وااای نکنه به این چیزا آلوده بشه؟؟؟من میترسم.

البته میدونم که خدا هوامونو داره،بهم ثابت شده که چقد حواسش بهمون هست!!!!دوسشون دارم،هم خدارو هم مهدی رو.

دوستتون دارم

التماس دعا

یاحق

 



mouse code

كد ماوس

mouse code

كد ماوس