تبلیغات
حرف دل - آغوش خدا
تاریخ : یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : عاشق

 

میخوام باهات حرف بزنم،امروز یکم بی قرارم،یه حس عجیبی دارم،یه حسی که از دیروز تا حالا داره قلقلکم می ده،تا امروز که بالاخره موفق شد اشکمو در بیاره،توی همین حال و هوا بودم و داشتم موفقیتش رو بهش تبریک میگفتم که یهو با خودم گفتم:(منظورم کودک درونمه)چی شد کوچولوی مغرور؟چی شد که عاشق شدی؟تو که می گفتی من هیچوقت عاشق نمیشم،حالا چی شده که یه نفر شده همه ی زندگیت؟چرا دلت میخواد بمیری وقتی نیست؟چرا احساس پوچی میکنی؟

جوابی نداشت،بچه اس دیگه،نمیتونست واسم توضیح بده،فقط نق میزد و گریه میکرد،همه ی وجودش رو،عشقش رو ازمن میخواست،ولی آخه کاری از دست من برنمی اومد،فقط دلداریش میدادم،می گفتم غصه نخوره،دیگه چیزی نمونده،همین روزاس که عشقشو میبینه ولی اون یه نفس گریه میکرد و بهونه میگرفت،دیگه داشتم کلافه میشدم،میخواستم باهاش دعوا کنم ولی از قهرکردنش ترسیدم،گفتم اگه اونم باهام قهر کنه خیلی تنها میشم،واسه همین باحوصله باهاش حرف زدم و نازش کردم،وقتی یکم آروم شد دلش میخواست باهام حرف بزنه،بهش گفتم:بگو کوچولوی من،بگو و خودت رو خالی کن،آخ بمیرم واست،نبینم غمتو،دیدم باز میخواد گریه کنه،به آرامش دعوتش کردم و بعد ازش خواستم باهام حرف بزنه و هر دومون رو راحت کنه. بهم گفت:آرزو تا حالا عاشق شدی؟شده کسی رو خیلی دوست داشته باشی؟شده یکی بشه همه ی وجودت؟بهش گفتم:آره گلم،شده!!!همون روزایی که تو داشتی عاشق میشدی و من نمیدونستم،منم یه حس های عجیبی رو تجربه کردم،بعدا فهمیدم منم عاشق همون کسی شدم که تو هم عاشقشی،اونجا بود که فهمیدم تو منی و منم تو،فهمیدم گریه های تو گریه های منه،حالا دیگه هردومون همدیگرو بغل کرده بودیم و داشتیم گریه میکردیم،هردومون غرور رو کنار گذاشته بودیم،من تنها بودم واونم تنها،آخه اون که غیر از من کسی رو نداره،بهش گفتم:کوچولوی من،به نظرت اگه یه روزی عشقمون بفهمه که عاشقش شدیم چیکار میکنه؟اگه عشقمون رو باور نکنه چی؟بازم هردومون گریه کردیم،می گفت:دلش نمیخواد به این چیزا فک کنه،محکم توآغوشم گرفتمش و موهاشو نوازش کردم تا اینکه خوابید،گفتم:خدایا کمکم کن،خودت آرومم کن،خدایا من خیلی صبورم،اما خب گاهی وقتا دلم میگیره و دل تنگ میشم اما صدام در نمیاد،خدایا خودت منو به این دوری عادت بده.دوست داشتن هم عجب حسیه،نه؟؟؟خوبه که دوطرفه باشه،خداروشکرکه عشق من هم منو دوست داره.

چشامو باز کردم،آروم شده بودم،تو آغوش خدابودم،هروقت دلم میگیره به آغوش پر مهرش پناه میبرم،باور کن آرامشی که بهم میده رو نمیتونم توصیف کنم،گاهی وقتا هم اونقدر باهاش دعوا میکنم و ازش شکایت میکنم که خودم خجالت میکشم،برام جالبه که خیلی با حوصله و آرامش باهام حرف میزنه و منو تو آغوشش میگیره و نوازش میکنه و میگه:نقشه های خوبی برات دارم تو فقط صبر کن و آرامش داشته باش و بهم اعتماد کن،وقتی آروم میشم ازش معذرت خواهی میکنم و میبوسمش و میرم دنبال زندگیم.

امروز هم خدا آرومم کرد،دوسش دارم،خیلی زیاد.

التماس دعا

یاحق

 



mouse code

كد ماوس

mouse code

كد ماوس