تبلیغات
حرف دل - بغض
تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | 02:07 ب.ظ | نویسنده : عاشق

دوشب پیش دلم گرفته بود،یه احساس دلتنگی شدیدی داشتم،اون لحظه دلم میخواست آدم نبودم وسرشار از احساس نباشم،دلم میخواست بال داشتم تا میتونستم پرواز کنم،برم تو اوج آسمون،با حرکت باد این سو و اون سو برم و توی آسمون برقصم،میخواستم اون لحظه دلم خالی از غم و غصه باشه،میخواستم فقط بخندم،اما دریغ از یه لبخند کوچولو روی لبم،درست برعکس همه ی اون چیزایی که دلم میخواست،ناخواسته چشمه اشکم جاری شد،یه غمی رو توی وجودم احساس کردم،نمی شناختمش،نمی دونستم منشا و سرچشمه اش کجاست؟ولی تا می تونستم گریه کردم فقط به این امید که خالی شم و دیگه اثری از غصه حتی ته دلمم وجود نداشته باشه ولی حیف،نشد!!!به هق هق افتاده بودم اما فایده ای نداشت،تنها بودم،احساس می کردم هیشکیو ندارم که حتی باهاش حرف بزنم،بالشتمو بغل کرده بودم،دلم نمیخواست هیشکی صدای هق هقمو بشنوه،با خودم گفتم:آخه چرا این بغض لعنتی پایانی نداره؟چیکار کنم؟دلیل اینکه این جوری گریه می کردم چی بود؟شاید چون اون لحظه احساس تنهایی عذابم می داد،نمی دونم چه احساسی بود و چرا این طوری بودم؟اما با خودم گفتم:بسه دیگه،این بغض و گریه که قصد تموم شدن نداره پس بهتره خودت تمومش کنی،سعی داشتم بغض رو تو گلو خفه کنم،لحظه های بدی بود،با تمام وجود داشتم با خودم و احساسم می جنگیدم،دلم می خواست توی این نبرد نابرابر حکم پیروزی برام صادر بشه،تا نزدیکای صبح این نبرد ادامه داشت،یه وقتایی مظلومانه تسلیم گریه می شدم و بعد دوباره بی رحمانه و وحشیانه به احساسم حمله میکردم،کم کم خورشید خانومم می خواست بیدار بشه که خدا دلش برام سوخت،اومد پیشم و دستم رو گرفت تو دستاش و آروم موهامو نوازش کرد،گفت:آروم شو بنده ی من،تو تنها نیستی،خودت رو عذاب نده،یادت رفته من همیشه باهاتم؟یادت نیست بهت گفتم من همیشه بهت نزدیکم و تو میتونی توهرشرایطی رو من حساب کنی؟خب پس چرا اینقدر خودت رو اذیت میکنی؟بنده ی من،با من باش،تو معشوقه ی منی و منم عاشق تو،پس دیگه چی می خوای؟گفتم خداجونم من خیلی دوست دارم،تو باید منو ببخشی،نمیدونم چرا تورو یادم میره؟دیگه نمیدونم با چه رویی بیام توآغوشت؟همیشه پیشم بودی،هیچوقت تنهام نزاشتی،تو راست میگی من تنها نیستم،اماچیکارکنم؟دست خودم نیست،تو آرومم کن،ازش قول گرفتم که آرومم کنه،همچنان در حال نجوا کردن با خدابودم که دیدم خدا هم میخواد از پیشم بره،دم صبح بود باالتماس و گریه ازش خواستم از پیشم نره،گفتم:میترسم،رهام نکن،دیدم محکم منو تو آغوشش فشرد و احساس کردم موجی از آرامش سراسر وجودم رو فرا گرفته،چشامو بستم،وقتی از خواب بیدارشدم تقریبا ظهر بود،ولی این مهم بود که خدابازم مثل همیشه آرومم کرده بود،حالا دیگه احساس میکردم خیلی سبک شدم،اونقدر سبک که با وزش یه باد مثل یه پر از روی زمین بلند میشم و به این سو و اون سو میرم و میرقصم،شاد شاد بودم،خداجونم مرسییییی.

(*دقت کردی همیشه آخر گریه هات یه رد پایی از خدارو می بینی؟*)



mouse code

كد ماوس

mouse code

كد ماوس